شهاب الدين احمد سمعانى
461
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
جنازهاى بوديم به بقيع غرقد ، رسول عليه السّلام نشسته بود ، ما گرد بر گرد وى نشسته ، و آسمان رسالت را به شهب صحبت بياراسته ، مهتر گفت - عليه السّلام : هيچكس نيست كه بر وى حكم ايجاد براندند و از سفر عدم به مقدم وجود آوردند و از بارگاه قدرت به درگاه فطرت سپردند ، الّا كه پيش از وجود او قصّهء راه و سلوك او در صحايف احكام الهيّت ثبت كردند و در جرايد مقادير ازليّت بنبشتند . اى درويش داغى كه بر تو مىنهند پيش از وجود تو در آتش كردهاند ، و خلعتى كه ترا مىپوشانند ، پيش از ايجاد تو تدبير ساختهاند . خلق اللّه الارواح قبل الاجساد باربعة آلاف سنة . پيش از خلق اجساد جانها را به چهار هزار سال بيافريد ، آنگه ارواح را مقامات و منازل داد تا پيش از خلق اجساد محلّى گشتند به حلى كرامت ، آنگه بدين اجساد درآورد و در همسايگى و جوار اين نفس ناكس بنشاند تا نتن اين نفس به طهارت و طيب روح جبر شود . احسنت اى تعبيهء اسرار ، و ساختن خلعتهاى قلوب ابرار ، پيش از وجود ، به حكم جود . اى درويش اگر مدد حضرت عزّت نبودى هيچ مؤمن يك لحظه ايمان خود به سلامت نتوانستى داشت . عالم پرمدد كرد ، و خلعتها افكند بر خاصّ او ، و خلعتها پوشيد در ديگران ، مقصود همو . آرى چون سلطانى به منزلگاهى فرمايد تا نزل افكنند دوستى را ، مقصود نه آن منزلگاه بود ، مقصود دوست بود . مصراع مقصودِ رهى ز كوى تو روى تو بود شعر و ما عهدى بحبّ تراب ارض * و لكن من يحلّ بها حبيب به حقيقت مىدان كه هيچ ريحان در روضهء ربوبيّت و عبوديّت نرست لطيفتر از ريحان محبّت . محبّت است كه مرد را به محبوب رساند ، ديگر همه قاطع طريق است . همه صفات موحّدان از توحيد فروريخت ، و همه صفات محبّان در محبّت متلاشى گشت ، توحيدى بماند بىوصف ، و محبّتى بماند بىصفت . همه محبّان برخاستند تا در محبّت قدم زنند ، نقطهء ازلى كه در يحبّهم بود پيشباز آمد به استقبال همه در عين عجز در شكر آن يك نقطه گريختند ، كس را زهره نبود كه نفس برآرد ، دانستند كه آنچه او بىسؤال داده است اگر هفت آسمان و هفت زمين تعليمگر شدندى ، آن لطيفه كه او ايشان را داد 10 ندانستندى خواست . چون محبّان